X
تبلیغات
بوی مشک ختن از باد صبا می اید ....
پا به پای کودکی هایم بیا                  کفش هایت را به پا کن تا به تا


قاه قاه خنده ات را ساز کن                    باز هم با خنده ات اعجاز کن



پا بکوب و لج کن و راضی نشو          با کسی جز عشق همبازی نشو


بچه های کوچه را هم کن خبر               عاقلی را یک شب از یادت ببر


خاله بازی کن به رسم کودکی                    با همان چادر نماز پولکی


طعم چای و قوری گلدارمان                لحظه های ناب بی تکرارمان


مادری از جنس باران داشتیم             در کنارش خواب آسان داشتیم


یا پدر اسطوره  دنیای ما                          قهرمان باور زیبای ما


قصه های هر شب مادربزرگ                 ماجرای بزبز قندی و گرگ


غصه هرگز فرصت جولان نداشت         خنده های کودکی پایان نداشت


هر کسی  رنگ خودش بی شیله بود      ثروت هر بچه قدری تیله بود


ای شریک نان و گردو و پنیر  !             همکلاسی ! باز دستم را بگیر


مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست       آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟


حال ما را از کسی پرسیده ای ؟        مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟


حسرت پرواز داری در قفس؟         می کشی مشکل در این دنیا نفس؟


سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟    رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟


رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟          آسمان باورت مهتابی است ؟


هرکجایی شعر باران را بخوان           ساده باش و باز هم کودک بمان


باز باران با ترانه ، گریه کن !              کودکی تو ، کودکانه گریه کن!


ای رفیق روز های گرم و سرد            سادگی هایم به سویم باز گرد!




تاريخ : چهارشنبه 13 شهریور1392 | 4:33 | نویسنده : سعیده |

کسی که شاخه گل نرگسی می خرد و چند روزی از زیبایی و عطرش لذت می برد و زمانی که پژ مرد ان را در سطل

زباله می اندازد از باغبانی که گل را می کارد و پرورش می دهد و از ریشه جدا می کند و می فروشد با انصاف تر

است.


از کتاب جلاد ها هم می میرند محمد احتشام



تاريخ : چهارشنبه 23 مرداد1392 | 13:44 | نویسنده : سعیده |
دخترم !

من روی بند زیاد راه رفته ام اما...

باور کن روی زمین در یک خط راست رفتن هزار بار سخت تر است.

(قسمتی از نامه چارلی چاپلین به دخترش)



تاريخ : دوشنبه 20 خرداد1392 | 13:3 | نویسنده : سعیده |

شب و روزت همه بیدار
که آید شاید،
کور شد دیده بر این
کوره ره شاید ها.
شاید ای دل
که مسیحا نفست
آمد و رفت،
باختی هستی خود
بر سر می‌آید ها

تاريخ : پنجشنبه 19 اردیبهشت1392 | 3:38 | نویسنده : سعیده |
داستانکــ زیبا از کتاب الاغ ها از شیر ها خوشبخت ترند محمد احتشام.

خاطرات کلاس اول دبستان را هیچوقت فراموش نمی

 کرد.معلم کلاس اول شاگرد های زرنگ را در ردیفی که

 عکس شیر به دیوارش نصب شده بود می نشاند و از

 سوی شاگرد های تنبل را در ردیفی که عکس الاغ به

 دیوارش نصب شده بود می نشاند. خودش می

 گفت:خیلی سعی کردم تا بالاخره توانستم در ردیف

 شیر ها بنشینم و بعد از ان سال هم همیشه در ردیف

 شیر ها نشستم. پس از سال ها تحقیق در یکی از

 کتاب هایش نوشت انسان هایی که زیاد می فهمند

 بیش تر ازار می بینند پس الاغ ها از شیر ها خوشبخت ترند





تاريخ : چهارشنبه 16 اسفند1391 | 23:3 | نویسنده : سعیده |
شما همراه زاده اید و همراهید تا ابد

همراهید تا انگاه که بالهای سپید مرگ

توالی روزهاتان را پریشان کند

اری همراهید

حتی در سکوت و صلابت خیال خداوند

هان!به نسیم عطر اگین ملکوت اجازه دهید

تا در میان شما به رقص اید.

و دوست بدارید!

اما عشق را به زنجیر بدل نکنید

جان های شما چون دو سرزمین باید و دریایش در میان

جام یکدیگر پر کنید اما از یک جام ننوشید.

ازنان خود به هم بدهید اما هر دو از یک نان مخورید.

همگام با هم نغمه بسازید پای بکوبید و شادمان باشید

اما امان دهید تا هر یک در یک حریم خلوت خویش آسوده باشید و تنها.

همانند تارهای چنگ که هر کدام تنهایند

اما به کار یک ترانه ی واحد در ارتعاش.

دل سپردن حکایتی است دلپذیر

اما دل را نشاید به اسارت دادن

که تنها دستهای زندگی خانه ی دل است و بس.

در کنار هم بایستید اما نه بسیار نزدیک

که ستونهای معبد به جدایی استوارند.

و بلوط وسرو در سایه هم سر به آسمان نکشند.

((جبران خلیل جبران))

تقدیم به همراه این روزهای من ...



تاريخ : جمعه 4 اسفند1391 | 21:3 | نویسنده : سعیده |
گنجینه دل

چشم فروبسته اگر وا کنی ، در تو بود هر چه تمنا کنی

عافیت از غیر نصیب تو نیست ، غیر تو ای خسته طبیب تو نیست

از تو بود راحت بیمار تو،نیست به غیراز تو پرستار تو

همدم خود شو که طبیب خودی ، چاره خود کن که طبیب خودی

غیرکه غافل زدل زارتوست،بی خبرازمصلحت کارتوست

چشم بصیرت نگشایی چرا ، بی خبر از خویش چرایی ، چرا ؟

برحذرازمصلحت اندیش باش،مصلحت اندیش دل خویش باش

صیدکه درمانده زهرسو شده است ، غفلت او دام ره او شده است

تا ره غفلت سپرد پای تو ، دام بود جای تو ، ای وای تو

از ره غفلت به گدایی رسی ، ور به خود آیی ، به خدایی رسی

پیرتهی کیسه ی بی خانه ای،داشت مکان در دل ویرانه ای

روز به دریوزگی از بخت شوم ، شام به ویرانه،شدن، همچو بوم

گنج زری بود در آن خاکدان، چون پری از دیده مردم نهان

پای گدا بر سر آن گنج بود ، لیک ز غفلت ز غم و رنج بود

گنج صفت،خانه به ویرانه داشت،غافل ازآن گنج که درخانه داشت

عاقبت از فاقه و اندوه و رنج ، مرد گدا مُرد و نهان ماند گنج

ای شده نالان ز غم و رنج خویش،چند نداری خبر از گنج خویش

گنج تو باشد دل آگاه تو ، گوهر تو اشک سحرگاه تو

مایه ی امید مدان غیر را ، کعبه حاجات نخوان دیر را

خواهش مرحم ز دل ریش کن ، هر چه طلب می کنی ازخویش کن

(رهی معیری)



تاريخ : دوشنبه 25 دی1391 | 21:20 | نویسنده : سعیده |
دل ارام را بی تاب

دل بی تاب را ارام میکنی

اخرش نگفتی:

تو دردی یا درمان...



تاريخ : دوشنبه 4 دی1391 | 18:9 | نویسنده : سعیده |
خدایا!

سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

تا هر چه را که تو دیر میخواهی زود نخواهم

و هر چه را که تو زود میخواهی دیر نخواهم...



تاريخ : پنجشنبه 9 آذر1391 | 22:7 | نویسنده : سعیده |
باز هم محرم رسید

اما تصور ما در باب محرم و روزهای خاصش-تاسوعا وعاشورا-همان تصور 

پیشین است بدون تغییری در بینش مان نسبت به این فرهنگ.

بیشتر سهم فرهنگ عاشورا مربوط به داشتن شور حسینی است.

اما چیزی که امام برای ان پیام بزرگ ((هیهات منا الذله))سر داد

شعور بود..

شعور حسینی

فرهنگی که در ان تعلیم ازادگی بود صرفنظر از دیندار بودن...

دوستان 

شعور عاشورایی شما پر شور باد...

التماس دعا



تاريخ : شنبه 27 آبان1391 | 15:49 | نویسنده : سعیده |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.